تبليغاتX
ساکن زمین

بسم رب الکریم
 

با درک معرفت و محبت و شخصیت دوستان وبلاگی و با تشکر از الطاف اونهاکه برای تبریک حلول سال نو قدم رنجه کردند٬ من خطاکار هم بااحترام فراوان فرارسیدن بهار دل انگیز و تحول ایام رو به همه عزیزان و دوستان وبلاگی تبریک عرض می کنم و برای همه بهترین آرزوها رو دارم و از خدای مهربان سلامتی در دنیا و آخرت را خواهانم. از اینکه جداگانه برای عرض ادب و احترام به وبلاگهای قشنگ تون نمیام٬ منو ببخشید.  واقعا میخواستم بی سرو صدا از اینجا فاصله بگیرم. اما الان احساس کردم از ادب و معرفت به دور هست که بدون اطلاع بگذارم و برم.

راستش دیگه موضوع وبلاگ نویسی و نظر و همه اونچه که به این حوزه مربوطه  ... خاطرات و احساس مثبت و سودمندی بهم نمیده. به کسی جسارت نمی کنم و این برداشت خودم در شرایط فعلیه. مسلما دیگه از احساساتم و از عشق و دلم٬ ازخودم و درونم و از خیلی چیزها...در دنیای مجازی نمینویسم. دیگه اینجا رو تعطیل و فراموش شده حساب کنید٬ چون قطعا به نوشتن دراینجا برنمیگردم. گاهی وقتها دریافتهای خودمون بقدری روشن و واضحند که تجربه دیگران رو کنار می زنند و بما حکم میکنند که چه باید کرد و آدم خودش به نتیجه مبرسه !

با اینکه از روزگار و آدمها خسته ام٬ اما کوشش می کنم با روحیه و سرزنده باشم و از خوبی هایی که اونها رو می فهمم و از پویایی و سودمندی و علاقه مندیها و از نور درخشان زندگی و از خیلی چیزها...فاصله نگیرم. همه دوستانم و خودم و این وبلاگ رو  به خدای بزرگ می سپارم 

 لینک، علی یکشنبه 1387/01/18   12:57 |    

عشق و ... حرمان
 

 اتفاقی به کانالی از ماهواره رسیدم که این فیلم رو نمایش می داد. به همین دلیل از ابتدا اون رو ندیدم ولی سیر ماجراها و زیبایی های اون بگونه ای بود که منو تا به آخر و بعد از آخر ...کشید و برد. منتقد فیلم نیستم مثل خیلی از شماها و سخت گیرم در وقت گذاشتن برای بعضی کارها و باز مثل شماها ... لذت می برم وقتی می بینم عنصر یا عاملی مثل یک جمله یا جزیی از طبیعت یا یک تصویر انسان یا یک برخورد خیلی ساده در اجتماع و پرتو یک لحظه در زندگی خیلی معمولی ما٬ با زیرکی و احساس خاص٬ دست روی قلب ما میگذاره و درد عشق رو که خیلی شیرین هست تازه می کنه . 

این پست را بعد از دیدن فیلمی می نویسم که آه از سینه ام بیرون کشید ... این حس بهم یادآوری کرد هنوز عاشقم و هنوز قلب عشق می طپه  و هنوز دیوانگی مزمنم معالجه نشده ... خدا رو شکر . 

فیلم زیبای  The English Patient محصول آمریکا  سال ۱۹۹۶ و به کارگردانی Anthony Minghella و براساس رمانی از Michael Ondaatje ساخته شده و نویسنده درارتباط نزدیکی که با سازندگان فیلم طی ساخت اون داشته٬ در برتری و تاثیرگذاری  اون نقش بسزایی داشته است و گفته که از نتیجه بدست آمده براساس رمان خود راضی است. این کار توسط موسسه فرهنگی هنری قرن ۲۱ به فارسی دوبله شده است٬ جایزه اسکار بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمبرداری، تدوین، موسیقی اصلی و بازیگری ژولیت بینوش رو به خود اختصاص داده است.

داستان از این قراره که : در خلال جنگ جهانی دوم خلبانی (رالف فینس) حول و حوش سال ۱۹۳۹ دچار سانحه  ميشه و بناچار در منطقه اي در شمال آفریقا فرود مياد.

اين بيچاره بعلت سوختگی صورت جراحتهای هولناک به نیروهای متفقین در ایتالیا تحویل داده میشه . به صومعه ای در ایالت توسکانی مي برند و بستری می کنند و در اونجا هانا  (ژولیت بینوش) پرستاریشو بعهده می گیره. این بیمار عجیب٬ از بیان اطلاعات و گذشته و ماجراهاي خودش خودداری می کنه ولی بیننده از طریق فلش بک های متعدد و خيلي جالب اجازه پیدا میکنه وارد گذشته او بشه و پی ببره که چی به سرش اومده. بتدریج معلوم میشه که او یک جغرافیدان مجار هست بنام المازی و درحال تهیه نقشه مهمی از صحرای بزرگ شمال آفریقا بوده و اینکه ماجراهایی با زن شوهرداری داشته که منتهی به شرایط فعلی او شده است.

البته ماجرای عاشقانه دیگه ای بین پرستار مرد مجروح و یک نظامی هندی که به خنثی کردن بمب اشتغال داره٬ در جریان هست و حوادث دیگه ای در کنار این داستان اصلی رخ میده که کاری به اونها ندارم... البته در جای خودش جالب هست. محور اصلی فیلم روابط عاشقانه ای هست که المازی با

کاترین (کریستین اسکات) همسر جفری داشت   

و مشخص بود که جفری از رفتار و کردار المازی نفرت داشت و مراقب او بود. اما بهر دلیل اون رابطه مخفیانه کم و بیش ادامه داشت و چون نسخه فرانسوی رو نگاه می کردم نفهمیدم چه چیزی باعث شد تا اون زن از المازی فاصله بگیره و طبعا باعث خشم او هم شد... این فاصله و جدایی ادامه داشت تا در صحنه ای جفری با هواپیمای دونفره ای به المازی که منتظر رسیدن هواپیما برای رفتن به جای دیگه ای هست٬ حمله ور میشه و از بخت بد با زمین برخورد می کنه و

متلاشی میشه ... و وقتی المازی به لاشه هواپیما نزدیک میشه میبینه که جفری مرده ولی سرنشین دوم هواپیما که کاترین٬ محبوب سابقش هست٬ نیمه جان اونجاست. بنظر من قلب این فیلم و بخش عاشقانه فیلم از اینجا شروع میشه (این به معنی نادیده گرفتن رابطه غیر اخلاقی این دو نفر در گذشته اونها در فیلم نیست. توجه من به عشق موجود و روایت اون به این زبان هست).

     المازی مثل هر کس دیگه از دیدن محبوبش در اون حال هم خوشحال و هم نالان با زحمت بسیار او را روی دو دستش  می گیره و درحالیکه دست محبوب زخمی به دور گردنش حلقه شده و با صدای ضعیف با او حرف میزنه ...از میون شنها و تپه ها و بیابان عبور میکنه و با تاریک شدن هوا به غاری پناه می بره. برای او دفتر خاطراتش رو به همراه کنسرو غذا و چراغ قوه و ملزومات دیگه میگذاره و با اضطراری که برای من دردناک و ملموس بود... او رو تنها میگذاره و به قصد آوردن کمک راهی بیابانها و شنهای دست نخورده در صحرا و البته ماجرای عجیبی میشه ... گرفتار میشه . به حرفاش توجهی نمی کنند و بازداشت میشه. اما او با هزار زحمت فرار می کنه و سعی میکنه تا به موقعیت مناسبی برسونه که او را بشناسند و ... خیلی طول می کشه. خدای من ... هواپیمایی رو در اختیارش میگذارند و او به صحرای خلوت و غاری بر میگرده که دیگه حالا مقبره  محبوبش شده . جنازه کاترین رو در غار پیدا می کنه... درحالیکه برای او یادداشتهایی نوشته... چقدر دلم میخواست بدونم کارگردان چه عباراتی رو برگزیده ... موزیک قوی دیگه نمیگذاره صدای ناله و زاری عاشق ناکام و شکست خورده ما شنیده بشه و اشک بی فایده اون ...

او همونجور روی دست جنازه محبوبش رو میبره توی هواپیما و در افق و روی صحرا گم میشه . اینها همه فلش بکهایی هست که بیمار درحال مرگ توی ذهنش میاره و

 قلب ما رو می شکنه ... 

مردی که اومده بود در غربت ... نقشه جغرافیایی از صحرا تهیه کنه ولی به هردلیل ... نقشه قلبش رو ٬ نقشه عقلش رو گم می کنه ... خدای من.

بیچاره عاشق کسی میشه که برای او ممنوع بوده و عاقبت در این عشق به فنا می رسه ... صحرای خشک بی وفایی و شنهای داغ غفلت و هوس و تنهایی در بستر مرگی دردناک و محبوب از دست رفته و حرمانی بزرگ .... این دنیا باید با ما چکار کنه تا باورمون بیاد که ... 

  نمی دونم تا حالا گریه و حال زار عاشق رو و سرگردانی او رو دیده و یا حس کرده اید؟ وقتی که هیچکس او رو نمی فهمه انگار در یک مملکت خارجی هست ... در غربت ...و حتی اطرافیانش او رو بهت زده و در بهترین حالت مجنون می بینند... وقتی که لحظه های اندوهش بی پایان  میشه و هیچگاه  مثل آدم های معمولی نمیشه... ای خدا بما رحم کن  

قصه عشق هیچ زمانی به آخر خودش نمی رسه و قصه گوها ناتوان از بیان ماجرای عشق... و اصلا مگه میشه قصه عشق رو برای همه گفت ؟ کی باور می کنه؟ با بغضي که مدت زیادیست در گلو مونده ٬ چه کنیم ؟ بجز سکوت و صبوری دردآلود برای ما راهی نمونده و اگر نقطه روشن و دلخوشی باشه٬ اون فقط امید به خود خداست و باید جسم و جان رو به خدا سپرد٬ باید قلب رو به خدا سپرد تا او خودش بهترین رو بما عنایت کنه ٬ تا نه گرفتار حسرت بشه و نه گرفتار گناه. تمام   

توضیحات تکمیلی -------------------------------------------------------------------------------------------

   کريستين اسکات توماس ( Kristin Scott Thomas ) بازیگر ۴۸ ساله انگلیسی که نقش کاترین رو در ۳۸ سالگی بازی کرده .

طبق نوشته آخرفیلم ... این ماجرا واقعی بوده و هنوز غار مربوطه موجود هست. لوکیشن های این فیلم در تونس و ایتالیا بوده است. تصویر سمت راست تصویر واقعی عاشق بیچاره یعنی المازی  هست و تصویر رنگی مربوط به کسی هست که نقش المازی رو بازی کرده.

 یکی از ویژگی های فیلم بکارگیری موسیقی بسیار حزن آلود و صحنه های زیبایی از طبیعت صحراها و البته نماهای هوایی و چشم اندازهای بسیار زیباست. ویژگی دیگه فلش بکهایی هست که قدم به قدم ما را از سوی پنهان سکه عشق ممنوع آگاه می کنه و در واقع شرح ماجرا از انتها به ابتداست.

اطلاعاتی رو که اینجا میبینید ...از چند جا درآوردم. چون این فیلم دلمو خیلی سوزوند می خواستم همه چیزو بدونم...آدرس برخی اطلاعات فیلم در اینترنت :

http://www.impawards.com/1996/english_patient_ver2.html

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C

 http://history.sandiego.edu/gen/filmnotes/englishpatient.html

http://www.imdb.com/title/tt0116209/

 

 لینک، علی جمعه 1386/12/24   2:38 |     • 


دل دردمند
 

 

بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي

آهنگ اشتياق دلي دردمند را   

شايد پيش از اين نپسندي به كار عشق

آزار اين دل رميده سر در كمند را

بگذار سر به سينه من

تا بگويمت:

اندوه چيست

عشق كدام است

غم كجاست... 

( از اشعار مشیری عزیز)  

 لینک، علی سه شنبه 1386/12/14   3:50 |     • 


تصویر دلبر زیبا و من !
 

 

 این هم عکس دلبر زیبا و من کنار همدیگه ... حسودی نکنید ! 

http://www.rogercissner.com/images/Pair_of_Water_Lilies.JPG  

 لینک، علی دوشنبه 1386/12/13   2:1 |     • 


چه کند ؟
 

 

دل  گر  ره  عشق او نپوید  چه کند    

جان دولت وصل  او نجوید  چه کند     

آن لحظه که بر  آینه  تابد  خورشید    

آیینه  انا  الشمس نگوید  چه کند      

 

        از رباعیات ابوسعید ابوالخیر( رحمه الله علیه )

 


 درباره موارد زیر نظرات  محترم و راهنمایی با ارزشتان را حتما می خواهم : 

-  اگر  بخواهم نمایشگاهی از عکس هایی که تا بحال با دوربین دیجیتالی شخصی ام گرفته ام٬ برپا کنم نقطه شروع کجاست؟ چون با هیچ دانشکده یا آدم حرفه ای در این حوزه ارتباط ندارم و کسی را هم نمی شناسم. از خیرش بگذرم یا فریب اعتماد به نفس زیاده از حد را نخورم یا جای امیدواری هست؟

- با توجه به آن اصل مهم که می گوید در حال زندگی کنید و عینک گذشته و پیش ذهنی ها و قضاوت های مبتنی بر گذشته ... را از چشم برداشته و با امید به آینده فعالیت کنید٬ آیا بیان خاطرات گذشته ٬ در حد معمول مشکلی دارد؟

 

 لینک، علی جمعه 1386/12/10   4:22 |     • 


باز هم در هم و بر هم
 

 

ما همگی می نویسیم٬ ولی :

گاهی هدف از نوشتن٬ تاکید و یادآوری برای خودمان و شاید جمع آوری نکات پراکنده در اینجا هست و بعضی وقتها مشخصا٬ می نویسیم که توسط دیگران دیده و خوانده بشود. گاهی نظر دیگران پس از خواندن مطلب یرای ما ٬ ( به هر دلیل ) مهم هست و گاهی نفس خوانده شدن مطلب برای ما اهمیت دارد ... گاهی فقط برای نوشتن ... گاهی فقط برای خواندن نوشته ها .

اما زمانها و احوالاتی پیش می آید که نمی خواهید برای هیچ وبلاگی نظر بنویسید. مگر نه؟ 

 گاهی هم این ما هستیم که نمی توانیم برای وبلاگی نظر بنویسیم . گاهی فقط  برای کسانی می نویسم که مرا نمی شناسند و برای آنها غریبه ام ... زمان هایی  می آید که نه تنها نوشتن در وبلاگ بلکه برای هیچ کاری رغبتی نمی بینم. گاهی این ذهن و دلم هیچ ... واکنشی نشان نمیدهند یا  نمی خواهند که نشان بدهند. 

میخواستم بگویم مرا عفو کنید و ننوشتن نظر در وبلاگتان را حتی اگر ننوشتنم طولانی شد٬ حمل بر بی ادبی و بی معرفتی و چیزهای دیگر نکنید .

بارها گفتم و الان شرایط بگونه ای هست که باز باید بگویم : وقتی دلم بخواهد برای نوشته ای نظر بنویسم ... می نویسم . خواه او به من سر بزند خواه سر نزند. چه لینک از این وبلاگ بگذارد چه لینک نگذارد.اگر  وبلاگی دنبال وبلاگ بازی هست ... باشد٬ من اهل این و آداب و شرایط  و قید و بند ها نیستم و کاملا عشقی و دلی و حالی هستم. خلاص!

و همینطوری می آیم و همانطوری می روم. اساسا از گرفتاری در قالب و تکلیف و مصلحت و توقع و مسئولیت و قواعد و آداب خوشم نمی آمده و نمی اید و نخواهد آمد. اینجا خانه و بیت و منزل و ماوا و کلبه و آشیانه نیست٬ اینجا مسجد و کلیسا و کنیسا و آتشکده و معبد نیست٬ اینجا محل برگزاری جلسه و کنفرانس و کتابخانه و دانشگاه و بیمارستان و تیمارستان نیست٬ اینجا عاقلان مزاحم مستان نمی شوند و مستان اصلا کاری به کار عقلا ندارند٬ اینجا قصر شاه و سلطان نیست٬ اینجا واقعا کسی به کسی نیست !

اینجا دشت است و کوه است و دریا است و آسمان است و علفزار است و بیابان است. اینجا  خیس می شوی و خشک می شوی. اینجا زنده و مرده می شوی و همین است که هست! اصلا توقعی از کسی ندارم و کسی هم اصلا از من انتظار نداشته باشد. 

 لینک، علی چهارشنبه 1386/12/08   21:44 |     •